سلام
يه موقع يه كارايي ميكني كه خودت هم باورت نميشه.
كارايي كه وقتي بهشون فكر مِيكني، از خودت خجالت ميكشي.
بعد تازه اون موقع است كه ميفهمي ميتوني يه جور ديگه باشي.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه.
...
همه چيز ميتونه يه جور ديگه باشه حتي خودت
سلام
هر چقدر سال های آغازین این دهه با خوبی و خوشی شروع شد اما سالها آخرش خیلی تلخ بود؛ وقایع اجتماعی تلخی گریبان همه ما را گرفت.
گرفتن دیپلم و قبولی تو دانشگاه هنوز توی این کشور مایه خوشحالی و سربلندیه؛ سال 81 و 82 از یان خان عبور کردم.
دانشگاه شد محور تغییرات زندگیم، دوستانم تغییر پیدا کرد و کارم مشخص شد. تیر 84 اولین مطلبم چاپ شد؛ اعتراف میکنم که خیلی هیجانزده نشدم.
آیناز مریض شد و چند روزی در بیمارستان خوابید. هیچگاه مریضی را تا این حد در عزیزانم ندیده بودم؛ خیلی سخت بود هر چند که خودش قوی بود و از پس همه چیز برآمد.
اما دوستانم؛ بعضی هنوز هستن و کم و بیش و به لطف اساماس و ایمیل از حال هم باخبریم. بعضیها هم به شر اتفاقاتی که بعد از انتخابات افتاد و به خاطر اعتقاداتمان مجبور شدیم تو روی هم وایستم، هستند اما حتی سلامهایمان دورادور و با فاصله است. بعضیها هم رفتند؛ خیلیها. عزیزترینش فاطمه بود که گاهی صدای بلند و از ته دل خندههایش هنوز در گوشم میپیچد. بعد بهناز؛ دخترک خوشحالی که دوستیمان خیلی طولانی نبود اما همیشه انقدر مهربان بود که به راحتی در دل همه جا باز میکرد.
در سالهای پایانی همین دهه بود که آیدا بیمار شد، جراحی کرد، شیمیدرمانی شد و سلامتیاش را دوباره به دست آورد.
و در نهایت، در گیر و گدار همین دهه بود که عاشق شدم. این عاشقی کمی طولانی شد و فراز و فرودهای زیادی داشت. در آخرین سال این دهه ازدواج کردم؛ زندگی مشترکی را آغاز کردیم که جوان و نوپاست.
بیشک این دهه مهمترین دهه عمرم بود؛ اجتماعیترین دهه!
آنقدر ازش آموختهام که برای ده سال آیندهام برنامهای کم و بیش مدون آماده کنم.
شاید کمی زود است ولی
دهه جدید و نوروزی تازه، مبارکتان باد.
پینوشت: زمانی که شروع به نوشتن این متن کردم، گریهام گرفت. باورم نمی شد یک دهه دیگر از زندگیام گذشته است.
سلام
پاییز جادویی
عصرهای لیمویی
اینجا هم دیگر نامحرمانی دارد. نامحرمانی که خیر و خوشی برایم نمیخواهند. حیفم میآید وقتی اینجا هم نمیتوانم حرفهایم را بنویسم.
نمیدانم تا کی کژدار و مریض این دخترک قجری را راه میبرم اما مطمئنم خیلی طول نمیکشد. هرچند این دختر قجری هنوز هم دلش میخواهد بپرد و بلند بخندد و در خیابان به جای راه رفتن، بدود.
این وبلاگ چندساله را که مرور میکنم، پر است از خاطرات روزهای جوانی؛ خوبیاش این است که همیشه باقی میماند. این پست آخر این وبلاگ نیست اما اصلا پستی هم نیست که دلم میخواست بنویسم. دلم میخواست از تجربههای جدید زندگیم، اتفاقات دور و برم، کارهای کرده و نکردهام بگویم اما نه برای همه.
سلام
این روزها یا همه چیز عجیب و غریب است و یا چشمان من اینطور میبیند. کشوری که هر روز تنگتر میشود، دوستانی که هر روز کمتر میشوند، قیمتهایی که هر روز بیشتر میشود، خلافهایی که هر روز مشهودتر میشود، نفرتی که هر روز در دلها ریشه میدواند و عشقی که شاید بتواند دوای همه این دردها باشد.
به دور و برم که نگاه میکنم و دوستانم را که با ۴-۵ سال پیش مقایسه، گریهام میگیرد. زمانی جمعهها ۸۰ نفر می شدیم و در دربند و درکه میخوانیدم و میخندیدیم و کوهنوردی میکردیم. گدشت آن زمان و در داخل و خارج دانشگاه هر از گاهی دور هم بودیم و حرف درس و واحد و نمره بود. کار که جدیتر شد، دوستانی اضافه شدند و میهمانی و تولد و نامزدی و خوشیها به راه بود. ایراد نمیگیرم به کسی که خودم هم این روزها دست کمی از دیگران ندارم اما دلم برای آن روزها تنگ میشود.
دلم میخواهد همه آن دوستها دور یکدیگر جمع شوند و باز هم بگویند و بخندند اما کمتر کسی از آنها باقی مانده است؛ همه رفتهاند.
عدهای میروند و عدهای میمانند و عدهای میآیند. احساس میکنم این روزها، روزهای آخر بازی است. بازی قدیمی تمام میشود و بازی جدیدتری آغاز میشود. زندگی جدیدی که لذت و مسئولیت و خوشیاش بیش از همه آنهایی است که تا به حال بوده است. دلم میخواهد بخشهایی از گذشته را برای این همیشه فراموش کنم و پشت سر بگذارم. دلم خانهتکانی لازم دارد؛ باید جا باز کنم برای افرادی که میخواهند بیایند. هم دلم خانهتکانی میخواهد و هم خانه تازهمان.